امروز رفتم باغ بابا نتونستم به بابام بگم ولی اومدم خونه داداش کوچیکم نشسته بود گفت چه خبر نمیتونی بمونی اونجا بیا خونه بابا من باهمشون حرف زدم نشونه خوبی بود گفتم شوهرم بهم چیا گفته گفتم که گفته وسیله هایی که فاکتور داری فقط حق داری ببری گفتم گفته برم ته چاه تورو هم میبرم ته چاه گفتم تهدید کرده

خیلی عصبی شد داداشم گفت بیخود کرده یه قرون نمیزاری براش ...

نمیدونم حالا خوشحال شم از حمایتش یا بترسم از اینکه دعوا راه نندازه ...