سیگارِ بابا
صبح بیدارشدم رفتم باغ بابام البته قبلش زنگ زدم به مامانم....
مامانممم زنگ زده به بابام که دعوایی چیزیش نکن ....
رفتم فقط سکوت کردم یه ربع بودم و بعد میوه جمع کرد واسم برگشتم ...
یکم راحت شدم ...اما هنوز غولِ مرحله اخر مونده ...هنوز نگفتم ...
وقتی بچه بودم همیشه دنبال پدرم بودم هرجا میرفت هرکاری میکرد داداشام به من میگفتن سیگارِ بابا وگرنه پدر من اهل دود نیست 🙂...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ ساعت 9:20 توسط الهام
|