این روزها
این روزها...
فکر کنم این چند وقت، بیشتر از همیشه فهمیدم که آدم میتونه خسته باشه، بدون اینکه حتی بدونه دقیقاً از چی.
از صبح که بیدار میشم، کلی فکر توی سرمه. درس، کار، آینده، چیزهایی که باید انجام بدم، چیزهایی که نمیدونم چطور باید حلشون کنم... و بین همهی اینها، یه گوشهی ذهنم هنوز درگیر چیزهاییه که قرار بود تموم شده باشن.
بعضی روزها خوبم.
واقعاً خوبم.
کارامو انجام میدم، میخندم، حرف میزنم و حتی برای روزهای بعد برنامه میریزم.
ولی بعضی شبها همهچیز دوباره برمیگرده.
نه لزوماً با گریه یا حال بد... فقط یه سکوت سنگین میاد سراغم و یادم میاندازه که بعضی چیزها هنوز ته دلم حل نشده.
این مدت خیلی چیزها تغییر کرد.
نگاهم به آدمها، به موندن، به رفتن، حتی به خودم.
فهمیدم همیشه قرار نیست هر چیزی که برامون مهمه، بمونه.
گاهی آدم هرچقدر هم بخواد، نمیتونه چیزی رو به زور نگه داره.
و شاید سختترین قسمت ماجرا همین باشه؛ اینکه بپذیری چیزی تموم شده، وقتی هنوز بخشی از دلت باهاش تموم نشده.
اما زندگی، منتظر خوب شدن ما نمیمونه.
باید صبح بیدار شد.
باید درس خوند.
باید کار کرد.
باید جواب آدمها رو داد.
باید برای فردا فکر کرد، حتی وقتی خودت هنوز نمیدونی امروزت رو چطور پشت سر گذاشتی.
شاید من هم دقیقاً همین کار رو دارم میکنم؛
دارم زندگی رو ادامه میدم، با وجود چیزهایی که هنوز توی دلم هست.
نه اینکه دیگه ناراحت نمیشم.
نه اینکه همهچیز برام تموم شده.
فقط دیگه نمیخوام برای چیزهایی که از اختیارم خارجه، خودم رو بیشتر از این خسته کنم.
این چند وقت فهمیدم من هنوز همون آدمیام که احساساتش براش مهمه، که دل میبنده، که دلتنگ میشه و گاهی زیادی فکر میکنه...
فقط یه چیز رو دارم یاد میگیرم؛
اینکه وسط دوست داشتن، دلتنگی، نگرانی و تمام اتفاقهایی که قراره توی زندگی بیفته، خودم رو فراموش نکنم.
شاید هنوز خیلی راه مونده تا دوباره به اون آرامشی که میخوام برسم.
ولی فعلاً همین که هنوز دارم ادامه میدم،
شاید برای این روزها کافی باشه.