امروز بعد دوهفته تنها موندن تواتاق یه هم اتاقی جدید اومد برام نمیشناسمش راستش ناراحتم دلم هنوز میخواست تنها بمونه ...

۱۷روز از کاتم میگذره ولی انگار چند ماهه ...

مامانمم دیروز زنگ زدم بخاطر برادرم حالش خوب نبود منم حالم خوب نبود میدونی ترسیدم از اینکه طلاق که گرفت برگرده خونه ما و دوباره بیگاری بکشه از من ولی به مامان گفتم برگرده اون من همینجا کار پیدا میکنم و ساکن میشم حوصلشو ندارم خیلی نشخوار گرفتم ولی مدیریتش کردم ...

کلااا از پارسال خیلی رشد شخصیتی داشتم خیلیییی همینکه میتونم کنترل کنم هیجانات و نشخوارامو واقعا فوق العاده است

یه پروژه سنگین استادم بهم داده باید تا ۱۰ روز دیگ تمومش کنم به خونه زنگ نمیزنم تا درگیر اتفاقاتش نشم

باید سپرد به خدا قطعا تاالان هوامو داشته از این به بعد هم داره