امروز، ذهنم زیادی شلوغِ

امروز از آن روزهایی بود که اتفاق خاصی نیفتاده بود، اما ذهنم انگار تصمیم گرفته بود برای خودش هزار اتفاق بسازد.

از صبح مدام به چیزهایی فکر می‌کردم که شاید اصلاً اتفاق نیفتند. به «اگر»هایی که هیچ جوابی برایشان ندارم. به چیزهایی که گذشته‌اند و دیگر نمی‌توانم تغییرشان بدهم، و چیزهایی که هنوز نیامده‌اند و نمی‌دانم قرار است چه شکلی باشند.

بدترین قسمت ماجرا همین است؛ اینکه گاهی آدم نه با واقعیت، که با احتمال‌ها خسته می‌شود.

یک فکر می‌آید، بعد فکر دیگری دنبالش می‌آید و قبل از اینکه بفهمم چه شده، دارم یک اتفاق کوچک را در ذهنم ده بار زندگی می‌کنم؛ هر بار با یک پایان بدتر.

امروز فهمیدم نگرانی همیشه با صدای بلند نمی‌آید. گاهی آرام می‌نشیند گوشه‌ی ذهن آدم و فقط سؤال می‌پرسد:

«اگر این‌طور شود چی؟»

«اگر آن اتفاق بیفتد چی؟»

«اگر اشتباه کرده باشم چی؟»

«اگر چیزی را از دست بدهم چی؟»

و آدم هرچقدر جواب می‌دهد، سؤال‌ها تمام نمی‌شوند.

شاید چیزی که امروز بیشتر از همه به آن احتیاج دارم، جواب نیست. شاید فقط باید بپذیرم که همه‌چیز را نمی‌توانم همین امروز بفهمم.

بعضی چیزها قرار است در زمان خودشان روشن شوند.

بعضی آدم‌ها قرار است خودشان را در عمل نشان بدهند.

بعضی اتفاق‌ها قرار است بیفتند، حتی اگر من تمام شب را به فکر کردن درباره‌شان بگذرانم.(برادر کوچکم داره جدا میشه از زنش و امروز فهمیدم )

و من نمی‌توانم با فکر کردن بیشتر، آینده را کنترل کنم.فقط می‌خواهم کمی از خودم دست بکشم؛ از تحلیل کردن، از حدس زدن، از ساختن سناریوهای مختلف.

شاید فردا هنوز بعضی نگرانی‌هایم سر جایشان باشند.

اما شاید من کمی آرام‌تر باشم.