پانزده تا بیستوهفتم مرداد
پانزده مرداد را که شروع کردم، فکر نمیکردم تا بیستوهفتم اینهمه چیز درونم بالا و پایین شود. انگار این چند روز، از آن روزهایی بودند که اتفاقهای بزرگشان لزوماً بیرونی نیست؛ بیشترشان یک گوشه از ذهن و دل آدم اتفاق میافتند.
این روزها بیشتر از همیشه سعی کردم خودم را مشغول نگه دارم. درس خواندم، یاد گرفتم، تمرین کردم و برای کارهایی که پیش رویم بود وقت گذاشتم. بعضی روزها با انگیزه شروع کردم و بعضی روزها فقط سعی کردم از تخت بلند شوم و روزم را جلو ببرم. ولی همین که ادامه دادم، برای خودم ارزش داشت.
بین همه این شلوغیها، کافه رفتن یکی از قسمتهای دوستداشتنی این روزها بود. یک قهوه، یک کتاب و چند ساعت نشستن در جایی که هیچکس از من چیزی نمیخواهد. گاهی فکر میکنم آدم برای جمع کردن خودش، همیشه به اتفاق بزرگی احتیاج ندارد؛ گاهی فقط یک میز کوچک، یک نوشیدنی گرم و کمی سکوت کافی است.
البته قهوه همیشه هم با من مهربان نبود! بعضی وقتها بعدش خوابم بههم ریخت و شبها بیشتر از چیزی که باید بیدار ماندم. ولی باز هم دست از قهوه نکشیدم؛ بعضی عادتها ظاهراً قرار نیست به این راحتیها کنار گذاشته شوند.
در این روزها سعی کردم بیشتر به خودم برسم. اتاقم را مرتب کردم، ظرف شستم، غذا درست کردم، به کارهای عقبافتاده رسیدم و سعی کردم زندگی روزمرهام را از نو منظم کنم. شاید از بیرون خیلی معمولی به نظر برسد، اما برای من همین کارهای کوچک گاهی نشانه این بودند که دارم دوباره کنترل زندگیام را دست میگیرم.
البته همه روزها هم خوب نبودند.
بعضی شبها ذهنم زیادی شلوغ میشد. بعضی خاطرهها ناگهان برمیگشتند و بعضی فکرها آنقدر واقعی به نظر میرسیدند که انگار نمیشد از دستشان فرار کرد. گاهی دلم میخواست فقط چند ساعت مغزم خاموش شود و هیچ چیزی را تحلیل نکنم.
امروز هم یک خواب بد دیدم. از آن خوابهایی که وقتی بیدار میشوی، چند دقیقه طول میکشد تا بفهمی فقط خواب بوده. تمام ترسها و فکرهایی که گوشه ذهنم بودند، در خواب شکل گرفته بودند و وقتی بیدار شدم، حال بدش هنوز با من بود.
اما بعد از خودم پرسیدم: واقعاً چرا باید چیزی که فقط در خواب اتفاق افتاده، حال امروز من را خراب کند؟
بلند شدم، آب خوردم و سعی کردم به زندگی واقعی برگردم.
شاید این روزها بیشتر از هر چیز دارم یاد میگیرم که ذهنم همیشه حقیقت را به من نمیگوید. گاهی فقط خسته است، گاهی دلش گرفته، گاهی میترسد و گاهی از یک اتفاق کوچک، یک داستان کامل میسازد.
از پانزده تا بیستوهفتم مرداد، خیلی چیزها تغییر نکردند، اما من کمی تغییر کردم.
یاد گرفتم میشود حال آدم خوب نباشد و باز هم کارهایش را انجام بدهد.
میشود دلت گرفته باشد و باز هم قهوهات را درست کنی، کتابت را برداری و از خانه بیرون بروی.
میشود یک روز گریه کنی و روز بعد برای خودت برنامه بریزی.
میشود هنوز بعضی چیزها را نفهمیده باشی، اما باز هم ادامه بدهی.
و شاید زندگی همین باشد؛ مجموعهای از روزهای خوب و بد، اتفاقهای کوچک و بزرگ، فکرهای بیجواب و لحظههایی که بیسروصدا از کنارمان رد میشوند.
من هنوز همه جوابها را ندارم.
هنوز بعضی روزها سخت میگذرد.
اما دارم یاد میگیرم که لازم نیست همهچیز همین امروز درست شود.
فعلاً همین که دارم ادامه میدهم، کافی است.
بیستوهفتم مرداد، این را بیشتر از همیشه فهمیدم:
گاهی بزرگترین کاری که میتوانی برای خودت بکنی، فقط این است که فردا دوباره از جایت بلند شوی.