عشق؟
امروز فهمیدم مشکل من فقط ترس از جدایی نیست. من از بلاتکلیفی میترسم. از اینکه هر روز با خودم فکر کنم نکنه این آخرین باری باشه که میبینمش، آخرین سفرمون باشه، آخرین خندهمون باشه.
برای اولین بار توی زندگیم حس کردم یکی واقعاً منو میبینه. لازم نیست خودمو توضیح بدم تا بفهمه چی توی دلمه. حس میکنم کنار یه نفر آرومم. یکی که حامی منه. یکی که وقتی کنارشم، دنیا یه ذره قابل تحملتر میشه.
ولی همین آدم، بزرگترین ترس منم شده.
هر بار که میگه دوستم داره، یه گوشهی ذهنم میگه: «اگه یه روز بره چی؟»
هر بار که میخواد برام برنامه بچینه، دلم میلرزه که نکنه بعداً همین خاطرهها بیشتر داغم کنن.
برای همین هی از کات حرف میزنم. نه چون دلم میخواد تموم بشه، نه چون دوستش ندارم. اتفاقاً چون خیلی دوستش دارم. چون ته دلم فقط دلم میخواد یکی بهم بگه: «من هستم، نترس.»
ولی این جمله رو نمیشنوم.
نه میگه میره، نه میگه میمونه.
و من وسط این سکوت، هر روز هزار بار خداحافظی رو توی ذهنم زندگی میکنم.
یه وقتایی انقدر میترسم که دلم میخواد خودم زودتر همهچی رو تموم کنم، فقط برای اینکه اون روزی که شاید از دستش بدم، کمتر درد بکشم.
ولی حقیقت اینه که من اصلاً نمیخوام از دستش بدم.
نمیخوام.
برای اولین بار بعد از سالها، یکی باعث شد دوباره به دوست داشته شدن باور کنم. برای اولین بار احساس کردم شاید من هم برای یکی کافی باشم.
و دقیقاً به خاطر همین، اینقدر میترسم.
شاید عجیب باشه، ولی این روزها بیشتر از اینکه عاشق باشم، از عاشق بودن میترسم.