امشب یه چیز برام خیلی روشن شد...

بعضی وقتا آدم از خودِ پول ناراحت نیست، از منتشه. از اینکه برای یه خرج ضروری، برای دکتر، برای درمان، برای یه لباس معمولی، باید احساس گناه داشته باشه.

امشب شام درست کردم. با اینکه حالم خوب نبود. وقتی رفتم غذا بخورم، دیدم بابام شام نخورده. من بابامو می‌شناسم... می‌دونم وقتی از دستم ناراحته این کارا رو می‌کنه. شاید برای خیلیا یه شام نخوردن چیز مهمی نباشه، ولی برای من یه دنیا عذاب وجدانه. انگار هزار بار توی ذهنم تکرار می‌شه که «همه‌اش تقصیر توئه».

خسته شدم از اینکه همیشه باید بسازم. بساز باشی، کوتاه بیای، خودتو مقصر بدونی، آخرشم کسی نه دردتو ببینه، نه بفهمه. فقط ازت انتظار داشته باشن.

گاهی فکر می‌کنم تو بعضی خانواده‌های سنتی، وقتی یه دختر طلاق می‌گیره، دیگه اون ارج و قرب قبل رو نداره. انگار هر تصمیمش، هر خرجش، هر نفس کشیدنش باید با عذاب وجدان همراه باشه.

من هیچ‌وقت آدم سوءاستفاده‌گری نبودم. همیشه از پول خواستن خجالت کشیدم. همیشه ته دلم این بوده که یه روزی مستقل بشم و همه محبت‌هایی که در حقم شده رو جبران کنم. ولی بین قدردان بودن و اینکه مدام احساس گناه داشته باشی، یه دنیا فاصله‌ست.

یه جمله این روزا مدام توی ذهنمه...

بساز بودن، اگر دوطرفه نباشه، فقط از آدم یه مُرده متحرک می‌سازه.

کاش بعضی آدما می‌فهمیدن که گاهی یه جمله مهربون، یه «می‌دونم سخته»، خیلی بیشتر از پول ارزش داره.