یلدای سیاه
امروز خاطره ای نحس از زندگی متاهلیم یادم اومدی اولین سال یلدای مشترک ...بدترین یلدای عمرم بود...ای کاش یجور دیگه رفتار میکردی تا من این خاطره تو ذهنم نمونه ای کاش آدم بودی ای کاش الویتت بودم ای کاش منو میدیدی میشنیدی ...خداروشکر که ازت جدا شدم خداروشکر که تمومت کردم حتی اینجا خابگاه تنها بدون همدم بدون همراه بدون خانواده بدون پول بدون جشن گرفتن یلدا حالم بهتر از وقتیه که باتو بودم ...فقط دودقیقه اشک ریختم برای این خاطره دلم میخاست بغضم بشکنه حس سبکی کنم اما نشد اشک چشمام خشک شده منی که خیلیییی گریه میکردم الان کم شده عجیبه...
دیشب داداش کوچیکه زنگ زد گویا بادختره کات کرده الهی که برنگرده باز بهش ...
خدایا امشب برای وطنم شب شادی باشه غم برای چند ساعت از دلشون بره ....
هوا سرده برف اومده سبزوار ولی نشسته رو زمین ...
عصر میرم کمی پیاده روی میکنم پول ندارم خریدکنم داشتم برای امشب کمی خرید میکردم اما عیب نداره میگذره و استشمام هوای تازه هم خوبه ....