واقعه
سارا بالاخره پولو زد ...تموم شد رسما گذشته ...
امروز صبح داداش کوچیکم زنگ زد و چیزی گفت که واقعا تو شوکم و ناراحتم بخاطرش شاید اینجا بنویسم بهتر شم
داداش کوچیکه من قبلا هم گفتم با کسی ازدواج کرد سنتی که نمیخاستش سال ۹۵ طبیعتا ازدواجی که دونفر همو نخوان و بخاطر خانواده ها ادامه پیدا کنه به خیانت منجر میشه خوبیش اینه که بچه ندارن تو تلفن گفت با کسی در ارتباطِ که براش خیلی تازگی داره و بهش علاقمند شده و اینا ترسیدم از خودم از خانوادم و برای اتفاقی که تو ذهنم فقط ساختمش بقول دوستم اتفاقی که هنوز نیوفتاده چرا براش عذاداری میکنی نگرانی های بیخود اصلا اینا شاید کات کنن واقعا 😑تنها کاری که فکر میکردم خوب باشه این بود که بهش بگم به زنداداشم بگه اون چون بزرگتر از منه و بهتر میتونه راهنمایی کنه و گفتم من با دختر صمیمی نمیشم در حد فالو کافیه الان ...فقط خداروشکر که اینجام و نمیرمم خونمون تا مدتها خدایا خودت کمکمون کن ...