۲۵آبان
میدونم خواننده های همیشگی وبلاگم دیگه نیستن و منم خیلی سرگرم دانشگاه شدم دیگه روزمره نویسیم کم شده ...
از دانشگاه بگم براتون ما ۴نفریم تو ورودیمون و اساتید هم فقط یکیشون میشناسم دوتاشونم جدیدن یکیش که واقعا هیچی بلد نیست و کلاساش بیخودِ همشم ادعا داره و چرت و پرت میگه سر کلاس ...یکیشون که یه درسی باهاش دارم و بخاطر اون درس باید یه روستا برم اونو دوست دارم ولی سختگیر ...از این ۴نفر فقط منم که درسخونم بقیه که شامل یه اقای متاهلِ احمقِ به این دلیل این صفت رو میدم که توانایی بالایی در بی جنبه بودن و لاس زدن داره البته که درست شد با سکوت من ولی خوب بگذریم ...یکی دیگشون یه خانوم معلم که دوتا بچه داره و سنش بالا تر از منه ...یکی دیگه هم متولد ۸۲ و هنوز در همون هیجانات کارشناسیِ ....اینام نمیدونن من جداشدم ...
از خابگاه بگم هم اتاقیام خوبن واقعا خوبن البته که کلا دوروز بیشتر نیستن و من تنهام ....
هفته قبل بعد ۲۷ روز رفتم خونه ...راستش در درونم هنوووز شکننده ام هنوز نپذیرفتم هنوز معذبم تو خونه و اونجا عصبیم خداروشکر که دورم الان ...اما خوب گذشت بد نبود