دیروز دوتا کلاس داشتم و واقعا یکیش مزخرف بود تا اومد نشست گفت مقاله باید بنویسین ...

امیدوارم که از پسش بربیام ...امروزم دوتا کلاس دارم ۱۰صبح و ۶عصر این عصریه صبح بود اما بخاطر دوتا معلمی که داریم عصر شد ای کاش منم رسمی بودم ...

گاهی وقتا به خودم شک میکنم و میگم تو چی میخوای از این زندگی مطمئنی این مسیر درسته؟

اها مدارس غیر دولتی متوسطه ۲ سبزوار رو سر زدم گفتن نیرو نمیخوان دیر اومدی:(

دیشب بعد از سلف رفتم تو مهدیه دانشگاه نشستم و اهنگ بیکلام گذاشتم ...

هم اتاقیام در برخورد اول حس خوب گرفتم ازشون شنبه یکشنبه کلاس دارن مثل من ولی برمیگردن خونشون خوابگاه نمیمونن پس من تنها میمونم ...

دلم میخواد مثل کارشناسی که تو خوابگاه بودم همش ارشد اینجوری نباشه تمام سعیم بر اینه استفاده درست کنم از موقعیتم و البته این هفته آزادی و دنبال کار گشتن و از هفته بعد فقط درس وکار (امیدوارم پیدا شه)...

از اطلاعات شخصیم چیز خاصی به هم اتاقیام نگفتم خصوصا درباره جداییم یه سری اطلاعات سطحی فقط برای ایجاد فضای گرم و صمیمی ...

دیروز که نماز مغرب و عشا رو فقط خوندم راستش یکمم خجالت میکشم اینجا کسی نماز نمیخونه ولی امروز میخونم همشو...