عزیزدلم

راستش را بخواهی می‌خواستم جای دیگری بروم، جایی که آسمانش رنگ دیگری باشد. می‌خواستم با خورشید رفیق باشم، دستان ستاره‌ها را بگیرم، و با آن‌ها تا آسمان آبی خیالم پرواز کنم. می‌خواستم از شاخه‌های درختان طنابی ببندم، و تا قله‌ها‌ی رهایی تاب بخورم. می‌خواستم جای دیگری بروم، جایی که از آسمانش آرامش ببارد، و خورشیدش عشق بتابد. جایی که بدون هراس بتوان انتخاب کرد، بدون ترس عاشق بود، و بدون نیاز مهر ورزید. من خسته‌ ام از این حوالی. می‌خواستم جای دیگری بروم، و در روزگار دیگری باشم …