خوب جونم براتون بگه یه چیزایی تازه داره برام از آینده دیده میشه پدرم که الان بشدت عصبانی و گفت تا موقعی که زندم حق ازدواج کردن دیگه نداری😅

حالا ازدواجه مهم نیست من نمیخوام تا اخر اینجا باشم ...باید مستقل زندگی کنم وقتی که یه معلم رسمی شدم ...همیشه در آرزوهام خودم رو زنی تنها فرض میکردم که تو یکی از شهر های کمتر شناخته شده ایران داره زندگی میکنه ...

من میخوام به این برسم ...نه به شوهر دوم 😅

نگرانی اینم دارم بشدت چون من بچه تابو شکنی بودم تاااینجا هم به خودم افتخار میکنم به عنوان دختر کوچیکه خانواده ی سنتی مذهبی تونستم دووم بیارم و بگم میخوام جدا شم ...

آره من تغییر کردم عوض شدم ...امشب چون نامه رو گرفتم ارومتر ذهنم ...گویا صبح اقای نقطه چین شوهر سابق من رفته پیش وکیل من حالا از کجا فهمیده که ایشون وکیل منه خدا عالمه فکر کنم کار سارا ...حالا مهم نیست گفته من چه کار کنم گفتن بهش ایا در قبال بخشش مهریه خانومت ازت چیزی گرفته؟گفته نه ،گفتن فاکتور وسیله هاتو داری؟گفته نه گفتن پس برو اصلا هم دنبالش نرو ....

خلاصه که به وکیل گفتم جوری دادخواست بنویس که حق اعتراض نداشته باشه گفت اونو تو دادگاه درست میکنیم نگران نباش...

حالا ببینیم چی میشه ...خداجون شکرت ها من یادم نرفته ...

اهای اون دوستی که گفتی نمک درمانی انجام دادم دوروزه خوب بود ...:)))