سوگواری
رمق نوشتن و شرح حال دادن ندارم چمدون لباسامو باز نکرده بودم حتی ...دیشب عکسای تو فلش رو که نگاه میکردم چقدر پیر تر شدم من تو این رابطه روحم مُرد..جسمم فرسوده شد ...
امروز رفتم تراپی...گفت خانوادت پشتت نیستن سعی کن تو سایه باشی ...بخاطر علاقه پدرم به من خواهر برادرا حسودی میکنن...مامانم بدتر...استرس فردارو دارم یحتمل از مسافرت میاد ...
راستش اصلا حوصله دعوا رو ندارم ...درسته این پروسه طول میکشه اما من چیزی ازش نمیخوام واقعا ...و این پدرمو عصبی میکنه ...تراپیستم میگفت قطعا که داغ میکنه اما جسارت نداره بیاد دعوا کنه....
یعنی میده طلاهامو؟عمرا بده اون مرد به من با تمام پررویی سفارش میداد فلان وسیلتو نبر اونو نبر ....
تراپیستم گفت بنویس و برو اتاقتو بچین و سوگواری کن ...میگذره ...میدونی یه حالِ بی حالِیه ...از دیجی کالا کتاب برای بعد از جدایی سفارش دادم با چند تا دکوری تا اتاقم جون بگیره...
فردا میرم پیش وکیلم ...خدایا نشونه هاتو بفرس ...
کاش بدون دعوا و بدون حرمت شکنی و متمدنانه جدا میشدیم ...خودش نذاشت و خانواده من وگرنه من حتی وسیله هامم اونجا بود برام مهم نبود...من عمرم رفته چی گرونتر از این اخه؟
داداشم میگفت تو اشتباه کردی بابات زحمت کشیده اخه با مهریه گرفتن مگه زحمات پدرمادرا جبران میشه؟
فقط بخاطر اینکه تراپیستم گفت به هیجاناتشون احترام بزار و ببینشون دارم اینکارو میکنم وگرنه بیزارم بیزار از خودش و پولش وهمه چیش فقط بره ...