حالم خوب نیست اصلا خوب نیست ...

داداش کوچیکه با زنش دعواش شده زده همه چیو شکسته تو مغازش‌..اخه غمِ من بسه برا خانوادم تو گمشو دیگه...

اینا زورشون میاد که حتی خانوادم دارن برا من جوش میزنن...

پسرخالم دادستان یه شهری زنگ زدیم گفت دادخواست طلاقتون چجوریه ؟اون نتونه اعتراض بزنه ...استرس اینم گرفتم ...

بعد داداش بزرگه میگفت آیه ی زجرین زجر و من شنیدم و دلم شکست بدم شکست....

بابام با پسرخالم ک حرف زد گریه کرد ....

اخ خدایا تو این روزا چجوری خودمو قوی نشون بدم ...

آزمونم که یکساعته دادم اومدم بیرون کلا ۶۰ تا تست رو از ۲۲۰تا زدم نمیخاستم برم بابام گفت برو ...دیشب اصلا نخابیدم نتونستم ...

دعام کنید ...دارم خفه میشم...